دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65122

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

%%%خاطرات شیرین(شایدم تلخ) خوابگاه%%%
اول دبیرستان خوابگاه بودم بعد از ناهار(امتحانای خرداد)هر کی میرفت رو تختش یه چرتی میخابید .تو یه روز به شدت گرم موقع چرت بعداز ناهار شیطنتم فوران کرد.رفتم یه پلاستیک تقریبابزرگ رو آب کردم سرشم بستم.رفتم تو خوابگاه دیدم به به گنده لات خوابگاه(همه ازش حساب میبردن)به شانه خوابیده.دلو زدم به دریا پلاستیک روکنارش گذاشتم یکم چسبوندم به پشتش جوری که کافی بود برگرده تا...خلاصه پلاستیکو گذاشتمو رفتم روتخت خودم.ازهمون جا آروم کناریش روصداکردم :ممد...ممد...ممد ....هوی...همو فرهادِ صداکن کارش دِرُم.
ممد:گُمرو یَرَه مِخِی مُو رِ بُکُشَ.
مُو(ببخشید من):بیدارش کن یَرَه کارش دِرُم...
عاقا صداکردن ممد همانا و برگشتن فرهاد همانا و بووووومممم..... هم ممد هم فرهاد خیس آب.جاتون خالی آقاممد قصه ما اون روز یَک کتکی خورد که نگو....البته منم قِسِر در نرفتم.(فرهاد تا یه هفته مجبورم کرد هرشب تشکمو خیس کنم بخوابم روش یَک بویی گرفته بود کسافط فرهاد...)