دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65040

تاریخ انتشار : فروردين 1392

روز تولدم دپرس رفتم سره کار (هیشکی بهم نبریک نگفته بود)
علی ساعت 10بهم زنگ زده: پاشو بیا پارک یه کاری پیش اومده پاشو سریع بیا
من:علی من الان سره کارما نمی تونم
علی: پاشو بیا دیگه لوس نکن خودتو
من : حله اومدم
با استرس پاشدم رفتم پارک زنگ زدم میگم کجایی علی : بیا سرجای همیشگیمون
پارک ما یه جوری پاتوق ما از هیچ وری دید نداره
رفتم پیش علی میگم چیه کار واجب داشتی ؟
علی:بیا بریم او پشت
با رفتم پشت دیوار چشمتون روز بد نبینه یه گله آدم یهو با یه کیک بهم حمله ور میشن علی حسین دوتا دستامو گرفتن نمیتونم فرار کنم هیچی دیگه منو با سر کردن تو کیک تولد. دیگه داشتم خفه میشدم سرمو از کیک در اوردن شروع کردن به لیس زدن من
من اه اه اییییییییییییییی
بهشون میگم میذاشتید یه عکسی میگرفتیم باهاش بعد اینکارو میکردید
علی :یه کیک دیگه برای اونکار خریدیم ولی دیدیم اینکار تو خونه کثیف کاری گفتیم بیایم پارک
مرسی ازشون که بهترین تولدمو برام ساختن
ولی این چه کاری خو مثل بچه آدم باشید