یادش بخیر چهار سالِ پیش بود رفته بودیم مکه.
روزِ اخری که مکه بودیم رئیس کاروانمون که ادم شوخ طبعبی بود منو دو تا از پسر خاله هامو صدا زدو گفت بچه ها روز اخری میخاییم یه مراسمِ خدافظی داشته باشیم. شما ها اگه استعدادِ خاصی دارین بگین که ما ازتون استفاده کنیم. یکی از پسر خاله هام گفت اقای صحابی... سینا صداش خیلی قشنگِ... می تونه اواز بخونه. اقای صحابی هم خیلی جدی گفت بخون. ببینم...
اقا ما هم حسابی خر شده بودیمو شروع کردیم به خوندنِ شعرِ سلطانِ قلب ها!!!
اقای صحابی گفت: نوچ... این جوری نمیشه. باید بریم یه جا که صداش اکو باشه. بعد منو پسر خاله ها رو برد تو دستشوییه اتاقش. گفت اینجا اکو داره. ما هم ساده و احمق رفتیم تو دستشویی. اونم درو بست.
گفتیم اقای صحابی درو باز کن.
اونم گفت: درو باز نمی کنم تا بفهمین اینجا جای اواز خوندن نیست.
هیچی دیگه 2 ساعت اون تو زندانی شدیم.
نمایش مطلب شماره 64766
تاریخ انتشار : فروردين 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
17227
بازدید دیروز: 33630
کل بازدید: 532313280
بازدید دیروز: 33630
کل بازدید: 532313280










