تاریخ انتشار : فروردين 1392
یه روز خاله به همراه خانوادش ( شوهرش و دخترخاله گودزیلا و پسرخاله و زنش ) خونمون بودن
منم گفتم بیام یکم سر به سر گودزیلا بزارم . دیدم روی صندلی نشسته . موهاشو که از پشت روسریش یکم بیرون بود کشیدم ، سرشو کشید کنار دوباره این کارو کردم ، سرشو برگردوند طرفم . متوجه شدم زن پسرخالم بوده . یعنی آبروریزی شد. حالا مامان و خاله که شوکه شده بودن همینجور عین ماست منو نیگاه میکردن
حالا چجوری بهشون باید میفهموندم قصدم چی بوده
منو میگی تا یه ماه تو فکر این بودم با چه زاویه ای با کله برم تو دیوار











.gif)
.gif)