دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 61240

تاریخ انتشار : فروردين 1392

یادش بخیر ترم اول که بودم روز دوم دانشگاه مامانم تو قابلمه برام ناهار گذاشته بود کلاسم که تموم شد قابلمه رو برداشتم برم سلف تو راه تصمیم گرفتم یه سری به کتابخونه بزنم عضو بشم / کاش پام شکسته بود/ هیچی دیگه پله ها رو رفتم بالا دیدم یه پسری نشسته جلو در کتابخونه قابلمه هم که هی صدا میداد گرفتم بغلم تا صدا نده همین که پیشش رسیدم دییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
نمیدونید چه وضعیتی بود یارو از خنده دولا شده بود منم با دینگ دانگ قابلمه پله هارو دو تا دو تا میرفتم ...
حالا خدا رحم کرده هم کلاسم نبود...
اون روز دوتا تصمیم بزرگ گرفتم اول اینکه هروقت اون پسره و از دور دیدم مسیرمو عوض کنم دوم اینکه از گرسنگی ام بمیرم قابلمه نیارم دانشگاه
حالا خدا رحم کرده هم کلاسم نبود...