یادش بخیر ترم اول که بودم روز دوم دانشگاه مامانم تو قابلمه برام ناهار گذاشته بود کلاسم که تموم شد قابلمه رو برداشتم برم سلف تو راه تصمیم گرفتم یه سری به کتابخونه بزنم عضو بشم / کاش پام شکسته بود/ هیچی دیگه پله ها رو رفتم بالا دیدم یه پسری نشسته جلو در کتابخونه قابلمه هم که هی صدا میداد گرفتم بغلم تا صدا نده همین که پیشش رسیدم دییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
نمیدونید چه وضعیتی بود یارو از خنده دولا شده بود منم با دینگ دانگ قابلمه پله هارو دو تا دو تا میرفتم ...
حالا خدا رحم کرده هم کلاسم نبود...
اون روز دوتا تصمیم بزرگ گرفتم اول اینکه هروقت اون پسره و از دور دیدم مسیرمو عوض کنم دوم اینکه از گرسنگی ام بمیرم قابلمه نیارم دانشگاه
حالا خدا رحم کرده هم کلاسم نبود...
نمایش مطلب شماره 61240
تاریخ انتشار : فروردين 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
22725
بازدید دیروز: 23534
کل بازدید: 532257789
بازدید دیروز: 23534
کل بازدید: 532257789










