دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 61085

تاریخ انتشار : فروردين 1392

عاقا ديشب حدود ساعت 9 داشتم تو محوطه پادگان گشت ميزدم كه يهو ديدم يكي از اين سربازهاي پايه بوق داره با اسلحه اش ور ميره. منم يواشكي بهش نزديك شدم؛ يهو همين كه منو ديد هول كرد و خشاب اسلحه اش محكم افتاد رو زمين...‏
عاقا منم يقه اشو گرفتم گفتم بايد بريم پيش افسر نگهبان تا بخاطر خسارت به اموال ارتش بازداشتش كنه؛ اونم شروع كرد به خواهش و التماس كردن كه "تو رو خدا به افسر نگهبان نگو‏"‏
منم اولش گفتم "نه؛ فايده اي نداره؛ بايد بريم پيش افسر نگهبان‏"‏ ولي بعد بهش گفتم "به شرط اينكه هر كاري گفتم انجام بده؛ كاريش ندارم‏"‏ اونم قبول كرد.‏
بنده خدا ديشب بعد از كلي "بشين پاشو‏"‏ رفتن و "سينه خيز رفتن‏"‏ و انواع و اقسام تنبيه هاي نظامي از جانب من؛ تازه قرار شده از امروز لباس ها و جورابها و ظرف هاي منو بشوره و پوتينم هم برام واكس بزنه‏!‏‏!‏‏!‏
‏(حالا نكته خنده دارش اينجاست كه بدبخت نميدونه ما با اين خشابها رو پايي ميزنيم‏!‏‏!‏‏!‏...خخخخخخ‏)‏
و در جواب اونهايي كه الان دارن به من ميگن "اي بي وجدان ديكتاتور‏"‏ بايد بگم: "عيب نداره؛ اينا همش براش خاطره ميشه...خخخخخ‏)‏