تاریخ انتشار : فروردين 1392
یه روز تابستونی و گرم تو خونه بابا بزرگم اینا نشسته بودیم تلوزیون میدیدیم زیر باد کولر.این بابا بزرگ من خیلی گرمش بود و عرق میریخت یدفه دید دوشاخه ی کولر نصفه رفته تو پیریز برق در حالی که کولر روشن بود. بعد یدفه از شدت گرما به من گف پاشو اون دوشاخرو تا ته بکن تو پیریز از گرما مردیم!!!!!وقتی فهمیدم بابابزرگم چه سوتی ای داده از خنده داشتم یورتمه میرفتم تو اتاق!!!!!!











.gif)
.gif)