دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 60815

تاریخ انتشار : فروردين 1392

7 سال پیش .. کلاس اول دبیرستان بودم .. خیلی بچه شر و بدی بودم..
کلاس اول 103 .. به کلاس تروریست ها معروف بود .. یعنی همه بچه ها شر و خفن بودن ...
یادمه یه دفه معلم علوم میخواست امتحان بگیره .. من بچه ها رو تحریک کردم .. گفتیم هیچکس هیچی رو برگش ننویسه .. آقا همینطورم شد .. معلم عصبانی شد .. برگه ها رو پاره کرد و ریخت تو سطل آشغال .. (سطل آشغالمون خیلی بزرگ بود) .. درو باز کرد و رفت به سمت اتاق مدیر.. من مبسر بودم .. بعد یکی از بچه ها گفت من سیگار میکشم تو حواست (هواست.. هواصت ..حالا هرچی) باشه که مدیر یا معلم نیاد .. آقا من حواسم پرت بود .. بعد یه دفه دیدم معلم با مدیر داره میادش .. زودی گفتم حسین مدییییییر .. آقا این بنده خدا هوول کرد .. سیگارو انداخت تو سطل آشغال .. مدیر وارد شد .. گفت :
آشغالا.. نکبتا ... بقیشم بووووووق ها .. همتون اخراج ..
آقا تا اینو گفت دیدیم یهو یه شعله آتیش از پشتش بلند شد .. همه هم دادو هوار راه انداختن .. یکی از پنجره پرید بیرون .. اون یکی نیمکتو گاز میزد.. خلاصه... همگی تا یک هفته اخراج بودیم .. و بعدش با التماس ما و پدرومادرامون دوباره برگشتیم ..
یعنی یه همچین آدمهایی بودیما... سایلاره لامصبی بودیما