دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 60043

تاریخ انتشار : فروردين 1392

دوم دبیرستان بودیم...
یه معلـم فیزیک داشـتیـم گَـند ِ دمـاغ!
حـالم ازش بهَم میخورد به معنای واقـعی!
آقـا اون سـال من پیـش ِ یه پسـره تـه ِ کلاس میشِستم ما دوتایی باهم اندازه ی خـیار درس حالیـمون نمـیشد:)
خداوکیلی بیشتر که فکر میکنــم میـبیـنم خیار بیشــتر از مـا میفـهمـید:)
خیلی أم باحال بود این بـغل دستیـه من:)
این معلـمه یه درسـی داده بود پای تختـه نوشته بود...
توضیـح داد بعــدش پرسـید:همه تون فهمــیدیـد؟
بچـه هـای مـام همـگی عینه گوسـفـند گفـتـن:بــــع له:)
معلمه گـفت:کسی هسـت نفـهمیـده باشـه؟
هیشـکی هیچی نگفـت:)
بعد معلمه کثافت برای خـود شیـرینی برگشـت گفت:
تو روح ِ بابای کسی که دوروغ بگـه:)
آقا نگو این بغل دسـتی ِ مـن باباش مُـرده...(خدا رفتگان ِ شمارم بیامرزه)
درسم نفهمـیده بوده الکی گفـته آره فهــمیـدیم...
خـلاصه پا شــد رفت آی این مــعلمه رو زد آی معـلمه رو زد:)
حالا مگه ول میکرد معلمه رو؟
کُشتی گیر بود وزنــش 90 کیلو:)
هر چی فن بلد بـود رو معـلمه زدا:)
بچه ها ترســیده بودن چن نفر رفتن ناظمو بیارن:)
منم این وسط نقش ِ رهگذرو بازی کردم داشتم جدا میکردم:)
پسـره رو اخراجش کردن نامردا :ا
چن وخ پـیش دیدمش میگـم:درس میخونی؟
رفیقـم: نه بابا همـون قدم که خوندم عینه سگ پشیمونم:)
مـن:سـر ِ کار میری؟
رفـیقم :آره تو کار ِ فرش و تلــوزیونـم ؟؟؟!
مـن:چه ربطی دارن به هم این دوتـا؟
رفیـقم:دراز میکشم رو فرش تلوزیون نگاه میکنم دیگه:)
خخخ
دمه هر چی رفیقه باحالو با معرفته گرم...
یاد ِ قدیما افتادم یه دسمال بدید لـدفن:)
میخوام فین کنم:)