دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 59774

تاریخ انتشار : فروردين 1392

ساعت دو شب بيدار شدم برم دستشويي كه ديدم يكي صدام ميكنه؛ رفتم ديدم نگهبان در وروديه. بهش گفتم: "هان؟...بله؟...چيكار داري؟‏"‏
گفت: "من ديگه پستم تمومه؛ ميري صداي پست بعدي بزني بياد سر پست؟‏"‏
من: "آره...پست بعد از تو كيه؟‏"‏
اون: "فلاني‏"‏
من: "باشه؛ الان صداش ميكنم كه بياد‏"‏ و رفتم تو آسايشگاه.‏
من: "جعفري؟...جعفري؟...بيدار شو‏"‏
ديدم بدجور غرق خوابه پس بلندتر صداش زدم: "هي؟...جعفري؛ پاشو‏"‏
يهو مثل ماهواره اميد پريد هوا و گفت: "هان؟ هان؟ چي شده؟‏"‏
من: "هيچي؛ برو صداي احمدي (تخت بغليش‏)‏ بزن بره سر پست...خخخخخ‏‏"‏ : )))
اون: "كصصصصاااااافت...‏"‏ : (((