دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 59602

تاریخ انتشار : فروردين 1392

اي بسوزه پدر عاشقي...‏!‏‏!‏
عاقا دو سه روز پيش يه مرخصي دو ساعته گرفتم و رفتم شهر يه دوري بزنم. همينجور كه داشتم تو خيابون قدم ميزدم ديدم يه دختره جلوم وايساده عين پنجه آفتاب...‏
خوشكل؛ خوش لباس؛ با كلاس‏
تو دلم به مادرم گفتم: "مامان كجايي كه عروس آينده ات رو پيدا كردم‏"‏
يهو روح خبيث خورزو خان اومد گفت: "تو هنوز جووني...چرا ميخواي با ازدواج خودتو بدبخت كني؟...اين همون مخاطب خاصيه كه دنبالش بودي‏"‏
يهو ضمير نا خود آگاهم گفت: "ببين چطور نگاه ميكنه...‏"‏
بعدش كودك درونم اومد يه چيزي بگه كه من سريع بهش گفتم: "تو يكي خفه شو...تو هنوز به سن قانوني نرسيدي‏!‏‏"‏
بعدش وجدانم گفت: "بيخيال بابا؛ تو يه سربازي...بايد مدافع ناموس مردم باشي؛ نه خودت بري چشم چروني‏!‏‏"‏
منم يكمي فكر كردم ديدم لامصب درست ميگه و بيخيال طرف شدم و به راهم ادامه دادم كه يهو دختره گفت: "سلام‏"‏
منم بي اختيار برگشتم و با عشوه گفتم: "سلللاااامم‏"‏ كه يهو ديدم گوشي تو دستشه و داره با موبايل صحبت ميكنه‏!‏‏!‏‏!‏
يني تو اون لحظه آرزو داشتم زمين دهن باز كنه و منو بكشه تو خودش ... البته چون ميدونستم زمين بي معرفت تر از اين حرفاست راه افق رو در پيش گرفتم‏!‏‏!‏‏!‏