دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 57817

تاریخ انتشار : فروردين 1392

سلام پست اولمه حمایت کنید
بچه که بودم یه بارمامانم یه مشت سبزی توی یه پارچه آویزون کرده بودبه دیوارحیاطمون که خشک بشه،عاقاهمون روزبارون گرفت
مامانم به آبجیم گفت بروبیارشون تاخیس نشده اونم گفت نمیرم
منم رگ غیرتم بادکردگفتم خودم میارمشون
چشمتون روزبدنبینه رفتم آویزون شدم به این یارو(سبزیا)دوتاپام روهم گذاشتم به دیوارتابازش کنم،یه لحظه تصورکنیدتابازشدباکمروگردن وسرو همه پخش زمین شدم
هیچی دیگه یه هفته توخونه خوابیده بودم