دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 57702

تاریخ انتشار : فروردين 1392

بچه بودم ( سوم ابتدایی). یه گربه مدام میومد توی اشپزخونه و ظرفا رو به هم می ریخت . خلاصه تصمیم گرفتم ادبش کنم . خلاصه ما بیدار موندیم تا ساعت 2 نصفه شب گربه رو تو آشپزخونه یه گوشه گیر انداختم اومدم بگیرمش خدا نصیبتون نکنه گربه یهو تبدیل به پلنگ شدحمله کرد به من . شروع کردیم به جیغ و داد کردن اهل خونه همه بیدار شدن خلاصه یه کتکی هم از اونا خوردم