دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 57060

تاریخ انتشار : اسفند 1391

یکی از خاطرات دوران راهنمایی من اینه که اوّل مهر بود ، همه به کیف و کفش نو رفتیم مدرسه ، من و سه تا از دوستانم مسیر خونمون تقریبا یکی بود ، یکی ازین سه تا یه بچه پر رو و تغس؟(طقص - طغس ول کن بابا قاتی کردم )بود ، جالبه اینکه کیف این پسر پر روهه با یکی دیگه از دوستانم عین هم بود ، زنگ آخری من کیف هاشون رو جابجا کردیم تو راه خونه کیف این یکی رو به زور ازش گرفتم تا دم در خونمون کیفش رو شوت می کردیم ، البته زیاد من دلم نمیومد محکم بشوتم ، اون رفیق پر روهه خیلی محکم می شوتیت ، پسره بنده خدا گریه ش درومده بود ، هر کاری کرد نزاشتم کیفش رو بر داره ، یه بار که همون تغسه داشت می شوتیت کیف نو این پسره پاره شد و زد زیر گریه ( ظالم خودتونید )
رسیدم به جایی که باید از همدیگه جدا میشدیم من کیف پسر تغسه رو ازش گرفتم دادم به همونی که گریه می کرد و کیف رو از زمین برداشتم دادم به تغسه !
همینجوری داشت نگاه می کرد باورش نمیشد که کیف ها رو من عوض کرده بودم داشته به کیف خودش لگد می زده ، زیپ و باز کرد کتاب و دفتر خودش رو دید و اشکش درومد ،
پیام اخلاقی ، ما که آدم نبودیم ، لا اقل شما آدم باشید
عجب روزهایی بود ، دعواهای زنگ آخر ، دلم براش لک زده ، اگه موافقی بلایک