دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 56501

تاریخ انتشار : اسفند 1391

ابتدایی بودم یه روز پنجشنبه که زود مدرسه تعطیل میشد رسیدم خونه در زدم دیدم کسی در رو باز نمیکنه تازه یادم اومد که همه رفتن جایی و به منم گفته بودن ولی من یادم رفته بد با خودم کلید ببرم.آقا یه حرکت تارزانی زدم پریدم از رو دیوار رفتم تو خونه.اون شب یک بارونی اومد که آدمو یاد شمال مینداخت از این بارونا که کله رو سوراخ میکنه!جمعه صبح شد رفتم سر وقت کیفم هر چی گشتم پیداش نکردم . یعنی کل خونه رو زیر و رو کردم نبود که نبود.یهویی یادم اومد که موقع در باز کردن خودم از دیوار پریدم ولی کیفم مونده رو دیوار...!من ؟! بارون شلاقی دیشب ؟! کیف رو دیوار؟! از دور که نگاه کردم رو دیوار رو دیدم کیفم شده بود مثه یه تپه ( ورم کرده بود مثه اسب آبی )!!!بیچاره ننم اول یه پسی گذاشت تو سرم بعد رفت بازار واسم کتاب خرید؟!؟!