با خانواده داشتیم پیاده از خونه عموم میومدیم، مامان و بابام جلوتر داشتن میرفتن چن متر عقبتر هم من تنها خوش و خرم در حرکت بودم چن متر پشت سر من هم خواهرام داشتن میومدن، سر چارراه که رسیدم یه طناب دیدم رو زمین افتاده یهو یه فکر شیطانی زد به سرم طنابو برداشتم پشت دیوار قایم شدم تا خواهرام برسن، نزدیک ک شدن طنابو گرفتم حالا إنگار مار تو دستم گرفتم انداختم جلو پای خواهرام... 3نفری با هم یک جیغی زدن که فک کنم صداش تا اون ور شهر رفت. حالا بابام از اون ور کوچه: ززززههههههرررر ماااااااار...
حالا شانس آوردیم آخرای شب بود کوچه خلوت بود، البته خونه ک رسیدیم همه اعضای خانواده از خجالتمون در اومدن
نمایش مطلب شماره 56089
تاریخ انتشار : اسفند 1391
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
23085
بازدید دیروز: 53008
کل بازدید: 532206604
بازدید دیروز: 53008
کل بازدید: 532206604










