دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 56089

تاریخ انتشار : اسفند 1391

با خانواده داشتیم پیاده از خونه عموم میومدیم، مامان و بابام جلوتر داشتن میرفتن چن متر عقبتر هم من تنها خوش و خرم در حرکت بودم چن متر پشت سر من هم خواهرام داشتن میومدن، سر چارراه که رسیدم یه طناب دیدم رو زمین افتاده یهو یه فکر شیطانی زد به سرم طنابو برداشتم پشت دیوار قایم شدم تا خواهرام برسن، نزدیک ک شدن طنابو گرفتم حالا إنگار مار تو دستم گرفتم انداختم جلو پای خواهرام... 3نفری با هم یک جیغی زدن که فک کنم صداش تا اون ور شهر رفت. حالا بابام از اون ور کوچه: ززززههههههرررر ماااااااار...
حالا شانس آوردیم آخرای شب بود کوچه خلوت بود، البته خونه ک رسیدیم همه اعضای خانواده از خجالتمون در اومدن