تاریخ انتشار : اسفند 1391
كلاس اول-دوم دبستان بودم يه معلم داشتيم لامصب وسط درس دادن به كسي اجازه نمي داد بره بيرون؛ من بدبخت هم وسط درس دادن احساس كردم به شدت 2 دارم!!عاقا ما هر چي خودمون رو به در و ديوار زديم و صندلي رو گاز گرفتيم بهمون اجازه بيرون رفتن نميداد. فقط خدا خدا ميكردم كه زودتر زنگ بخوره تا با كله بپرم تو دستشويي.زنگ خورد...همه بلند شدن به جز من!!!...فقط نپرسين چرا











.gif)
.gif)