دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 55140

تاریخ انتشار : اسفند 1391

خاطره خدمت سربازی)روم به دیفال که ازین خاطرات آسکاریسی دارم.
تو خدمت سربازی منو دوستم عادت داشتیم 2نفری وایمیسادیم کنار پنجره آسایشگاه(طبقه پنجم) و هرکس رو که داشت رد میشد یا سرشو از پنجره میاورد بیرون،ما روی سرش *تــــــوف * مینداختیم.خخخخخ
یبار هرچی موندیم کسی پیدا نشد.گفتم:علی بازار ضعیفه،بی خی خی
گفت:باشه! ولی همینطوری یه تــــــوف میندازم!
به این لایکهایی که میزنید قسم،تـــوف مبارک دوستم به پنجره طبقه 4 نرسیده بود که...
یکی دستشو گذاشت لب پنجره...وصـــــــــــاف اوفتاد رو دستش!!!خخخ
صدای بدشانسیشو شنیدم که گفت:ااااااه اااااااه
می دونم که مریضم.برام دعااا (لایک)کنید انشا...آدم میشم!!! O.o