دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 54633

تاریخ انتشار : اسفند 1391

در دوران طفولیت داشتم با دوستم بازی میکردم و قضیه این بود که باید یچی گیر میاوردیم راجبش چاخان میگفتیم!!! مثلا علف بگیریم دستمون و بگیم اینا مار های آناکوندا هستن!!
عاغا هی من گفتم هی اون گفت آخرش هیچی دم دستم نبود یه چیزی برداشتم فکر کردم یه سنگه سفیده کوچیکه!بهش گفتم این تخم ازدهاست!!
اون رفت دنبال چیزی بگرده بازی رو ادامه بدیم که من راجب چیزی که توی دستم بود فکر کردم وبعد چند ثانیه فهمیدم اون سنگ نیست گلاب به روتون دستشویی درحال تجزیه شدن گربه ست..........
آخه لامصب پس چرا اینقد سفید بود؟؟؟
خدا روشکر نفهمید وگرنه ه ه ه ه.....
بهم قول بدین اگه این مطلب ثبت شد منو نفرین نکنین......