تاریخ انتشار : اسفند 1391
یکی از بی موقع ترین خنده های زندگیم وقتی بود که واسه داشمون رفته بودیم خواسگاری،جلسه هم رسمی بود و خونه ساکت. مادر دختره اومد تکیه بده به پشتی، پشتیشونم ناجور صدای قرچ قروچ داد! منم با تعجب نیگا کردم به آبجیم دیدم داره لبخند میزنه، آقا من دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم، فک کنم همه فهمیدن من خندیدم، تو دلم به خودم فش دادم، بعدش خودمو کنترل کردم لب و لوچمو جمع کردم
ریا نشه ولی اولین پستمه(برای شادی روحم بلایک!)











.gif)
.gif)