دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 54203

تاریخ انتشار : اسفند 1391

آقا اون موقع كه بچه بودم بابام يه ماشين خريد(پرايد نبود)بعدش تصميم گرفتيم براى مسافرت بريم شمال
نزديك عيد بود كه رفتيم.موقع برگشت ديديم يه جا مردم دارن برف بازى ميكنن.ما هم رفتيم.
موقعى كه خواستيم برگرديم ديديم ماشين تو برف و گل گير كرده و در نمياد.
خلاصه بعد چند دقيقه يه آقايى كه سر تا پا لباس سفيد داشت با پسرش اومدن كمك كنند.اون دوتا شروع كردند به هل دادن و بابام هى گاز ميداد تا ماشين در بياد.موقعى كه ماشين داشت در ميومد هر چى گل زير چرخ ماشين بود پاشيد رو اونا و كل هيكلشون قهوه اى شد.وقتى من وقتى اين صحنه رو ديدم بلند بلند خنديدم و همه حتى مرده شروع كردند به خنديدن
قيافه من : )))))))
قيافه مرده : ))))
قيافه بابام : ((((