دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 52195

تاریخ انتشار : اسفند 1391

يه روز خونه داييم اينا بوديم
دختر داييم اگه خدا قبول كنه در شرفن حالا ولش كن........
عاغا ما داشتيم پاسور بازي ميكرديم اين دختر دايي ما هم حس روانشناسيش گل كرد گفت يه سوال ازتون ميپرسم سريع بدون فكر جواب بدين(مديوني اگه فكر كني بيشتر با داداشم بوده هااا)
گفت اگه من داشتم ميمردم فقط يك دقيقه وقت داشتين يه چيزي بگين چي ميگفتين؟عاغا هركي داشت يه چيزي بلغور ميكرد نوبت ما كه رسيد داييم گفت ما از اين شانسا نداريم كه(o-0)
داداشم گفت نه خدا نكنه(كلا چرت وپرت)
نوبت من كه رسيد گفتم ميميري بمير زودتر ولي قبل مردنت يه ليوان اب واسمون بيار گلومون خشك شدخخخخخخخخخخخخخ
دختره ديوانه رفت اب اورد ولي جا بده دستمون ريخت رو سر وكلمون....
كثافط روان پريش