تاریخ انتشار : اسفند 1391
عاقا داشتیم خونمونو درست میکردیم منم داشتم آجر مینداختم طبقه بالا
همینطوری ک مشخول انداختن بودم اثن هواسم نبود جلو پشت بوم پر شده
خلاثه(خلاسه,خلاصه)یه آجر انداختم بالا دولا شدم بعدیشو بردارم این آجره
قل خوردو قل خوردو قل خورد.شرپپپپپپ پس گردنم,حلا من ترسیده بودم
داشتم در میرفتم داداشم که دیده بود داشت با آهنارو گاز میزدو داد میزد
کجااا....منم میگفتم فرار کن زلزلههههههههه











.gif)
.gif)