تاریخ انتشار : اسفند 1391
عاغا یه روز دو؛سه تا گودزیلا اومده بودن خونمون؛یکیشون انگشتر اون یکی رو شکست داد دست بابام بعد گفت که بابام انگشترو شکسته یهو گودزیلای صاحب انگشتر برگشت وسط جمع به بابام گفت دیوونه ؛بدبخت بابام تا یه چند ثانیه هنگ کرده بود؛منم داشتم فرش ها رو می جویدم











.gif)
.gif)