تاریخ انتشار : اسفند 1391
ظهرا مامانم زورکی منو میبرد که به زور بخوابونتم... آقا ی ظلمی بود در حق من که نگو..... دهه شصتیا میودنن چی می گم... ظهر تابستونو کوچه و وای وای!ی روز که همین برنامه بود مامان تا قصه رو تموم کنه خودش خوابش برد و منم جیم زدم با هزار امید و آرزو! به در حیاط که رسیدم ای داد بیداد مامی در حیاط و قفل کرده! از هزارتا شکست عشقی واسم بدتر بود به خدا!!!











.gif)
.gif)