دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 49497

تاریخ انتشار : بهمن 1391

یادش بخیر 7-8 دوست بودیم که زمین و زمان رو به هم میدوختیم.. آخه این چه دل دردی بود چه شوخی هایی بود که ما میکردیم .. چند مدت بود که با بچه ها قرار میزاشتیم که بی هوا شلوار یه نفر رو بکشیم پایین و در بریم.. و اون بنده خدا تا چند مدت سوژه کل محل میشد..از قضا یه روز قرعه به نام من افتاد که حال رضا رو بگیرم.. جونم براتون بگه قرار شد صبح جمعه بریم در خونشون زنگ خونشون رو بزنیم و... در ضمن من همیشه عادت داشتم وظیفم رو به نحوه احسنت انجام بدم.. خلاصه جمعه شد و ما رفتیم برای انجام عملیات. و زنگشون رو زدم و تا صدای پاش رو شنیدم گارد گرفتم که آماده حمله بشم.. و تا در رو باز کرد مثل ملخ چسبیدم به شلوارش و برای محکم کاری پام رو گذاشتم روش.. چشمتون روز بد نبینه یهو صدای نعره بابای رضا رو شنیدم که میگفت.. شلوارم رو ول کن... ما که به مرز سکته رسیده بودیم.. د در رو.. و در عرض 3 ثانیه هیچ اثری از موجود زنده توی کوچه نبود.. و با اینکه20 سال از این قضیه میگذره و هیچ کس اون رو فراموش نکرده.. و بابای رضا هنوز هم به رضا میگه آخر اسم اون دوست بی تربیتت رو بهم نگفتی..