دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 49281

تاریخ انتشار : بهمن 1391

داشتم لقمه غذا رو میلوبوندم و هم زمان آواز خر در چمن سر میدادم که بیا و ببین.گرد و خاکی کرده بودم که نگو حرکات موضونش هم بماند اینجوری بگم که کاملأ خونه شده بود طویله یهو خونواده سر رسید منم تو حس خودم بودم.بابام گفت تو با این سن خجالت نمکشی؟؟این دیونه بازیا چیه؟؟بعد گفت آخه من با تو چه کنم؟؟؟
یهو داداش کوچیکه گفت بابا تیمارستان دو کوچه پایین تر هستش.
مامانم گفت ولش کنید بچمو مگه چیکار کرده منم خوشحالو که مامان هوامو داره که یهو حرفشو کامل کرد که فقط پسرم یکم جو ریدی خورده داره با جفتگبازیش حزمش میکنه.
خلاصه که قشنگ با خاک یکسان کردن منو و منم تصمیم گرفتم دیگه شعر نخونم.
تورو خدا پا در میونی نکنین که دیگه راه نداره و این حنجره طلاییمو با خودم به گور میبرم