تاریخ انتشار : بهمن 1391
یه روز حوصلم سررفته بود میخواستم سربه سر یکی بذارم که بابام گفت رضا پسر گلم یه چایی تازه برام بیارکه یهو یه فکر شوم اومد تو سرم.عاقا رفتم یه چایی خوشرنگ ریختم ودو قاشق نمک اضافه کردم ومنتظر شدم بابام چاییو بخوره یه قلپ ودومی...اغا پدرگرامی چنان فریادی کشید که...این چنین شد که بنده هم یکی از شهروندان افق شدم











.gif)
.gif)