تاریخ انتشار : بهمن 1391
یه روز مامانم یه غذا درست کرده بود که خاله ام اینا خیلی دوست داشتن به خاطر همین به من گفت که برم خونه ی خاله ام(بلوک بغلی مون هستن ) غذا رو بدم ما هم قابلمه ی غذا رو ورداشتیم و اومدیم پایین همین که پامو از بلوک گذاشتم بیرون یه پسره اومده میگه: خانم تو رو خدا به من بگو این غذای نذری رو از کجا آوردی من دارم در به در دنبال غذای نذری می گردم.منم حرفشو قطع کردم گفتم: ببین آقا پسر این غذا نذری نیست .یعنی خدا نسیب گرگ بیابون نکنه به جا ی این که من طلبکار باشم که چرا وقنم رو هدر دادی این طلبکار شده .











.gif)
.gif)