تاریخ انتشار : بهمن 1391
بچه که بودم2ساله یه بار مامانم قهر کرد رفت خونه باباش,بابامم منو برد خونه خالم,اونجا از دوریه باباهه هی گریه کردم,روز تولدم19سالگی ،همه دور هم جمع شدیم،پسرخالم که 6سال ازم بزرگتره یاد اونشب افتاده میگه اونشب دلم میخواست بدم نمکی تورو ببره تو گاراژ بزرگت کنه!!!
من =0
حسین نمکی =)
انجمن حمایت از کودکان کار=((
یعنی فک و فامیله دلسوزه داریم











.gif)
.gif)