تاریخ انتشار : بهمن 1391
یه خاطره وخشتناک دارم میگم بعد لایکو بزن (اعتماد به نفسو داشتی)
عاغا یه بار من تو اتوبوس بودم ( فکر نکنین ماشین ندارما ... دارم تازه پرایدم دارم ...هعی ...پولدارم دیگه ..اما به خاطر آلودگی هوا خوابوندمش)اتوبوس خلوت بود و به راهش ادامه می داد که ناگهان دم یه دبستان که تازه تعطیل شده بود واستاد.اینجا بود که اتوبوس در چشم به هم زدنی پر از گودزیلا شد .واقعن حس مخوفی بود . هر لحظه احساس نا امنی در من بیشتر می شد ...
این داستان ادامه دارد...
وای ...یعنی ادامش چی میشه!!!!!











.gif)
.gif)