دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 45709

تاریخ انتشار : بهمن 1391

اون دفعه با رفیقم داشتیم با رفیقم از یه جا برمیگشتیم دیدیم یه گودیزیلا(دهه90)بغل باباش بود رفتن توی مغازه ای که اتفاقا من رفیقم میخواستم اونجا بریم یه چیزی بخریم.رفتیم تو این بچهه یه بسته کرانچی دستش بود داشت میخورد این رفیق مام پاکار مردم آزاری وقتی بابا مامان بچه حواسشون نبود هی از کرانچی این بدبخت میخورد این هی جیغ میکشید مامان باباش هیچی نمیفهمیدن فقط عین اسگولا برمیگشتن یه چند دقیقه ای نیگاش میکرد این رفیق ما دوباره دستشو کرد این بچه زرنگ این دفعه کمین کرد تا رفیق ما دستشو برد تو گرفت دستشو جیغغغغغغ مامان باباهم برگشتن رفیقم اومد سریع بکشه بیرون هم دستش خورد تو دماغ بچه بد بخت هم کرانچیه ریخت.آقا این رفیق ما فلنگو بست منم نمه نمه اومدم بیرون بچه با یه غروری رفیق فراری منو در حال فرار میدید به منم یه نیگاه کرد نیگاه شیر گور خر.حالا هی بیاین از دهه 80 بدبخت بد بگین.اصن باشه ما بد ولی اینا دیگه به ما گفتن زکی دست ما رو با زنجیر از پشت بستن تازه کلیدشم قورت دادن!!!هرکی موافقه موسشو امتحان کنه رو قلب بالای مطلب!!!