تاریخ انتشار : بهمن 1391
یسری از تهران برمیگشتیم
<الان متوجه شدید من شهرستانیم یا بیشتر توضیح بدم؟>توی قطار اصلا نخوابیدم.دیگه نزدیکای 6 خونه بودیم و منم تایم صبح بودم طبق معمول.یه دوش گرفتم و سرحال رفتم مدرسه ولی چشمتون روز بد نبینه تا نشستم سرکلاس خواب دنیا اومد سراغمو آقا بی خیال درس و معلم راحت خوابیدم یدفه با تکونای دوستم بیدار شدم حیرون مونده بودم ک اصن کجا هستم؟ادیگه خلاصه یه وضی!دوستم گفت زنگ خورده چی میخوری؟گفتم پس دبیرمون؟گفت دو سه بار اومد بالا سرت دید واقعا خوابی بیدارت نکرد ولی عجب معلم باحالی داشتم من!!!











.gif)
.gif)