دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 45498

تاریخ انتشار : بهمن 1391

اغا دلم براتون بگه که سالها پیش که من داشتم برای کنکور میخوندم یه دختر دایی خنگ در ریاضیات داشتم اومده بود ریاضی باش کار کنم مامانمم برای استراحت وسطاش دو قاچ هندونه بزرگ اورد از اینایی که دراز می برناا.. خلاصه دختر داییم گندهه رو برداشت کوچیکه افتاد به من منم که چشمم دنبالقاچ بزرگه بود گفتم پری اون چیه دیگه و با نگاهم اشاره کردم به افق...(خخخ) اونم برگشت اونورو نگاه کنه منم تا جایی که ارواره های دهنم باز میشد دهنمو باز کردم یه حمله بیرحمانه به هندونه کردم چه قدر چسبید خودمم باورم نمیشد فقط دو تیکه کوچولو یکی توی این دستش یکی توی اون دستش مونده بود میخاست گریه کنه به خدااااااااا
تازه فهمیدم اینایی که مال مردمخوری میکنن طفلکیا دست خودشون نیستا لامصب بد جووووووووووورررر شیرینه:)