تاریخ انتشار : بهمن 1391
یکی ازبچه هاعاشق ی پسره شده بود ک توخدمات کامپیوتری سرکوچمون کار میکرد،یباراومددم در گف خیلی وقته ندیدمش ب بهونه یچی بریم مغازش مام قبولیدیم ،کل راهو مث رادیوخراب بغل گوش من حرفایی ک میخواس بزنه رو تکرارمیکرد رسیدیم جلومغازه ی نفس عمیق کشید ورف تو یهو پاش گیرکرد ب پله زااااااااااارپ خورد زمین کل مغازه رو پانشسته بودن میخندیدن اینم اومد سوتیشوجم کنه رف ب پسره گف ببخشید یو اس پیر 8گینگ دارید؟ینی مردیم،یارو هفته بعد اومد خاستگاریش !











.gif)
.gif)