دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 44618

تاریخ انتشار : بهمن 1391

سوم دبیرستان بودم (البته برای دومین بار )
یه رفیق داشتم ته کلاس باهم میشستیم (اااااااای )
آخر سال بود( دمه عید ) رفیقم داشت بچها رو تهدید می کرد که همه باید دو زنگ آخر رو در بریم که اوکیه همه رو گرفت الا یه بچه سوسول که گفت من عمرا فرار کنم
اسماعیل با یه قیافه شبیه فیلم فارسیها گفت
آخه بدبخت الان تو نمی تونی فرار کنی پس فردا تو سربازی چجوری می خوای فرار کنی .
ما رو میگی فقط یه صدای شنیدم ( هزار و یک هزار دو هزار سه نبض نداره ...