تاریخ انتشار : بهمن 1391
یه روزی داشتم میرفتم سوپر مارکت محلمون
همش تو فکر بودم وقتی وارد مغازه شدم صاحب مغازه منو میشناخ
وقتی سمتش رفتم یهو یادم رف چی بخرم کمی بهش زوم کردم هم گریم
میگرف هم خندم گفتم سلام آغا خوبی بعدشم خدافظ کردم دیدم داره
واسم میخنده وقتی از مغازه کمی دور شدم یادم افتاد چی بخرم رفتم اون یکی مغازه ها
وقتی به مغازش میرم همش به خودم میگم فکر ممنوع











.gif)
.gif)