تاریخ انتشار : بهمن 1391
بهترین دوستم اومدپیشم.نشستیم توحیاط داشتیم باهم میحرفیدیم.
خیلی ناراحت بود درحدی که گریه میکرد.
میگفت میخواد دماغشوعمل کنه ولی مامانش قبول نمیکنه.
خلاصه اعصابم به هم ریخت وتوفکریه راه حل واسه کمک کردن بودم که......................یهو یه آجربرداشتم وکوبیدم توصورتش.آقاصورتش تخت شد.دیگه دماغی نمونده بودکه بخواد عمل کنه.
بردیمش بیمارستان دکترگفت بایدفوراعمل بشه.:-)))
من دوست خوبی هستم؟؟؟؟











.gif)
.gif)