تاریخ انتشار : بهمن 1391
با مامان و بابا و دایی نشسته بودیم و اینا داشتن از هر دری حرف میزدن که رسیدن به من!
مامان: ایشالله پسرم مهندس شه خروار خروار پول بیاره خونه!(تو دلم گفتم زکی،مامان مارو نیگا،معلوم نیس داره برای من دعای خوشبختی میکنه یا برای خودش!)
بابام: تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود!
داییم: چرا نشه! مگه فسقلی شاخ و دم داره!
بابام: شاخ که فک نکنم ولی از بچگی دم نداشت!(کنایه از خر ما از کره گی دم نداشت)
و اینا هم مشوق های من!











.gif)
.gif)