دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 42107

تاریخ انتشار : بهمن 1391

یه خاطره دارم بد تابستون بود هوا گرم من تشنه خلاصه این ور و ببین انور بیبن تا یه مغازه پیدا کردم . رفتم گفتم آقا یه معاشعیر لیموی دارین یارو گفت نه استک داریم . عاقا ما که تا حلا اسم شو نشنیدم نخوردیم که کم نیاوردم گفتم لیموی داری نه انارو سیب فقط هست باشه یه دونه از انار بده گفته تو یخچاله وردار رفتم برداشتم (تازه سوتی هاهااها شروع شد)گفتم باز میکنی یه نگاه کرد گفت پیچی بچرخون باز می شه من زور بزن نه باز نشد داد بهش کفنم نشد که دادا از در اب معدنی راحتر باز کردحساب کردم رفتم بیرون زدیم به بدنو برگشتم تو گفتم آقا بفر ما شیشه اش یارو یه نگاه عاقل اندر صفی به ما کردو گفت شیشه بنداز بره تازه فهمیدم که که جه سوتی دادم من، مغازه پر مشتر ی . از اون موقع به بعد هروقت بیرون تشنه میشو فقط اب معدنی