دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 41505

تاریخ انتشار : بهمن 1391

ما دهه شصتیا چقد که صف شیر و روغن کوپنی نبودیم ولی همش برای من که لذته
یادمه ده سالم بود و شروشیطون؛ مامانم فرستادتم برم روغن کوپنی از یه محله اونورتر بخرم؛تو راه برگشت؛روغن به دست و نفس زنان؛یه ماشین کنارم توقف کرد یه اقا و خانم؛هی با دست ایما و اشاره
منم که محجوب و سربه زیر؛سرخ وسفید شدم اینا چی میگن؛یه لحظه فکرکردم حتمأ آشنان؛میگن بیا برسونیمت*)
منم قدمو تندترکردم وچندباربادست اشاره کردم نه شما بفرمایید*)
یه لحظه آقاهه جست زد دوید کنارم پرسید از کجا روغن خریدی;(
چ فاصط یه تارف هم نزد
من;(
خجالت*)
هزار بار من;( ;/ ;( ;(