تاریخ انتشار : بهمن 1391
یه روز میخواستم برم دنبال کارای حسابداریم.خیرسرم خواهرزادمو(دختر2ساله)باخودم بردم که هواش عوض بشه.
توتاکسی نشستیم.یه آقاپسرجوون هم کنارمابودک
خواهرزاده ماشروع کردبه زر زر کردن.نکبت بهونه میگرفت.منم واسه اینکه خفه خون بگیره پسررو نشون دادم باصدای بلندطوری که پسره بشنوه وبهش نکاه کنه بلکه لال شه گفتم:مبینا(خواهرزادم)اگه اذیت کنی این آقاهه ناراحت میشه ها...
مبیناهم یه نگاه طلبکارانه ای به اون بنده خداانداخت وگفت:به درک که ناراحت میشه...
ایناروهم من یاددادم؟؟؟:-((((((((











.gif)
.gif)