دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 40285

تاریخ انتشار : دي 1391

اونموقع که بچه بودم ما یه خونه ی کوچک داشتیم اغا من حوس سیب زمینی آتیشی کردم بعد حیاطم بود یه مشت چرت و پرت گذاشتم رو هم اتیش درست کردم روشم خیلی بنزین ریخته بودم بچه بودم سینی مینی هر چری بود انداخته بود تو اتیش :D تا اینکه گر گرفت بعد اوضاع حراب شد لباسای همسایه هم طبقه بالا بود چند تا پیت بنزینم گوشه حیاط منم قکز میکردم ابه میرختم رو اتیش همش بدتر میشد خلاصه رفتم مامان بابا هرو بیدار کردم اونا خواب بودن بعد از نوشه جان کردن کتک مفصل به یه مکافاتی اتیش خاموش شد و اونجا بود که من جون سالم به در بردم .بچهگیه دیگه :D