اين داستان واقعيه:
يكي تو شهرمون هس،بهش ميگيم زاغ،حالا نميدونم فاميلشه؟لقبشه؟الله اعلم بالصواب...خلاصه...
اين بنده خدا يه شب رفيقشو دعوت ميكنه خونش مهموني...
تا سفره غذا رو پهن ميكنن زاغ به رفيقش ميگه:رفيق جريان چي شد كه بابات مُرد؟
رفيقشم شروع ميكنه به تعريف كردن،كه آره باباي ما فلان شد،فلان شد... تا يه 2 ساعتي قضيه فوت باباشو تعريف ميكنه...اين بدبخت تا به خودش مياد،ميبينه بعله كم كم ميخوان سفره رو جمع كنن.
سرتونو به درد نيارم...رفيق زاغ ما هم ميخواد تلافي كنه يه شب زاغ رو تو خونش دعوت ميكنه...
سفره رو پهن ميكنن،اين دفه رفيقه ميپرسه:زاغ،تو بگو چطور شد بابات مُرد؟
زاغ ميگه:هيچي...خدا بيامرز شب تب كرد...صبح مُرد!!!!!
نمایش مطلب شماره 37305
تاریخ انتشار : دي 1391
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
87721
بازدید دیروز: 28747
کل بازدید: 531934305
بازدید دیروز: 28747
کل بازدید: 531934305










