دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 37305

تاریخ انتشار : دي 1391

اين داستان واقعيه:
يكي تو شهرمون هس،بهش ميگيم زاغ،حالا نميدونم فاميلشه؟لقبشه؟الله اعلم بالصواب...خلاصه...
اين بنده خدا يه شب رفيقشو دعوت ميكنه خونش مهموني...
تا سفره غذا رو پهن ميكنن زاغ به رفيقش ميگه:رفيق جريان چي شد كه بابات مُرد؟
رفيقشم شروع ميكنه به تعريف كردن،كه آره باباي ما فلان شد،فلان شد... تا يه 2 ساعتي قضيه فوت باباشو تعريف ميكنه...اين بدبخت تا به خودش مياد،ميبينه بعله كم كم ميخوان سفره رو جمع كنن.
سرتونو به درد نيارم...رفيق زاغ ما هم ميخواد تلافي كنه يه شب زاغ رو تو خونش دعوت ميكنه...
سفره رو پهن ميكنن،اين دفه رفيقه ميپرسه:زاغ،تو بگو چطور شد بابات مُرد؟
زاغ ميگه:هيچي...خدا بيامرز شب تب كرد...صبح مُرد!!!!!