دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 37193

تاریخ انتشار : دي 1391

اين گودزيلا هاي دراکولاي آدم خوار وحشي دست از سرمون بر نمي دارن,رفته بوديم عروسي,يه گودزيلا کنارم نشسته بود و حرف نميزد,عين گربه شرک معصومانه به يه جا خيره شده بود,منم دلم سوخت و چند تا جک براش تعريف کردم بعد قلقلکش دادم و اونم مثل يه جوجو ميخنديد,خلاصه تا آخر مراسم با هم خوش گذرونديم,بعد که مراسم تموم شد و ما بيرون توي کوچه وايستاده بودم و منتظر مامانم بوديم که همون بچه يه تيپا زد زير ما,جلوي ملت قرمز شدم,ديدم داره فرار ميکنه و مي خنده,من هم يه لبخند مليحانه زورکي زديم و مواظب بودم سر و کله اش دوباره پيدا نشه,خلاصه آقايون, اون شب 4 بار از پشت سرم حمله کرد و جلوي ملت ما رو با يه تيپا مهموني ميکرد و مثل گودزيلاهاي خونخوار ميخنديد و در مي رفت.ما هم منتظر مادرمون بوديم.اونم نميدومد,مگه خداحافظيهاشون تموم ميشد......رفتم به بابام گفتم سويچا رو بده ميخوام برم تو ماشين...رفتم تو ماشين اون گودزيلا هم تعقيبم کرده بود و دور ماشين ميچرخيد و صورتشو ميچسبوند به شيشه و ميخنديد...ديگه خودتون تصور کنيد که قيافش چي ميشد...يکي بياد ما رو نجات بده...