دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 36629

تاریخ انتشار : دي 1391

پست خاص fesgheli:
آقا کنار بابا و داداش کوچیکه(دهه هشتادی) نشسته بودم،اینا داشتن میوه میخوردن من حواسم به تی وی بود داشتم تام و جری میدیدم(20سالمه) تو یه صحنه موشه با یه چکش بزرگ زد تو سر گربه هه،آقا منم محکم زدم زیر خنده طوریکه همه از ترس نیم متر پریدن هوا!
آقا بابام سرم داد کشید از سن و سالت خجالت بکش مرتیکه لندهور!
سرمو برگردوندم دیدم داره غضبناک نیگام میکنه!
تو همین حال داش کوچیکه که خیلی محترمانه کنار بابا نشسته بود و داشت سیب پوست میکند سرشو آورد بالا یه نگاه به من انداخت یه خورده نوچ نوچ کرد دوباره مشغول پوست کندن شد و یه دونه هعععععی گفت و سرشو مفهومی تکون تکون داد!
بعد سیبی که پوست کند رو داد دست بابام که همچنان داشت غضبناک نیگام میکرد!
بعدش به بابام گفت: بابا جون خودتو ناراحت نکن قربونت برم واسه قلبت خوب نیست!
بیا بگیر واست سیب پوست کندم!
آقا غلط نکنم چشم این گودزیلا به سهم الارث منه!
(اگه خوب بود لایک یادت نره!)