دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 31525

تاریخ انتشار : آبان 1391

اقا ما يه معلم زبان داشتيم خيلي وسواسي بود..
يه روز اومد ديدروميز يه ذره كثيفه دوسه تا كاغذ دراوورد گذاشت روميز بعد كيفشو گذاشت رو اون..
آخر جلسه كتاباشو گذاشت تو كيفش يه لحظه رفت سمت در دوقدم اونور تر برگشت ديد كيفش ميخواد بيافته شيرجه زد كيفو بگيره كيفش افتاد هيچ خودشم با كله رفت توصندلي...
ديگه هيچ جوري نتونستيم جلوي خندمونو بگيريم.:-)
براي جلوگير از خنده طوري دستمو گاز گرفتم كه خون اومد...