دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 30787

تاریخ انتشار : آبان 1391

چند روز پیش داشتیم میرفتیم عروسیه پسر داییم که خیلی دیر شده بود و همش عجله می کردیم یهو بابام با عجله اومد رفت سر کمد و کت شلوارشو درورد و اون سیمه هست باهاش کتو اویزون میکنن اهان رخت اویز رو از توش درورده تا سیمه رو تنش کنه بعد یهو میگه ای بابا دارم سیم تنم میکنم من چقد حواس دارم... منم گفتم بابا تو حواست پرت نیست سیمه حواسش پرت بود که نگفت بهت...
یهو با اون سیمه زد تو سرم...
من بابای کودک ازار...
بابای کودک درون دار...
منه گنده بک....