داییم تعریف می کنه:
من حدود 2 سالم بود که دم عید یه جوجه رنگی برام خریده بودند، منم خیلی دوسش داشتم و باهاش بازی می کردند تا اینکه روز دوم سوم عید جوجه ه مرد! منم به شدت ناراحت کلی گریه می کردم شب هم اقوام اومدن خونه ما عید دیدنی اما من مدام گریه می کردم طوری که حوصله همه رو سر برده بودم مامانم هم خیلی شرمنده شده بود تا اینکه داییم یه فکر بکری به سرش زد:
گفت بیا درخت جوجه درست کنیم! همه هاج و واج بهش نگاه می کردن داییم پاشد یه تخم مرغ ورداشت منم بغل کرد اومد توحیاط تخم مرغ رو زیر خاک چال کرد و آبش داد! بعدش بهم گفت برو یه دونه بخواب تا این درخت شه و جوجه بده! منم بدو رفتم بالش کوچیکمو برداشتم دادم مامانم که منو بخوابونه و بزور چشمامو بسته بودم که خوابم ببره تا اینکه داییم اومد گفت بدو که درختت جوجه داده! دویدم تو حیاط دیدم بعععله، کلی جوجه تو حیاط هست و کلی ذوق کردم
یه همچین اوسکولی بودم من
الکی نیست شدم خر عاشق
نمایش مطلب شماره 257907
تاریخ انتشار : فروردين 1399
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
7409
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531553024
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531553024










