تاریخ انتشار : شهريور 1398
پدر ما دو سال پیش رفته بود مکه
با تاکسی های اونجا چونه میزد
عربه میزنه تو سرش میگه خسارات خسارات! لا اله الی الله! محمد رسول الله!
بابام: علی ولی الله ^_^ علی حجت الله ._. کمتر بگیر =]
همسفراش میزدن رو شونش می گفتن : حاجی ما می خوایم زنده بمونیم ^~^
( این داستان: پدر بی باک )











.gif)
.gif)